Sunday, July 21, 2002

عروسک من هم با تو هم احساس بودم چون صدای بارون مثل شيلنگ وا شده روی سقف ماشين یا روی گلهای باغچه بود شرشر
داره بارون مياد !
وسط اين تابستون گرم ، وقتي كه سازمان هلال احمر پشه ها به صورت شبانه روزي داره كار ميكنه ! چقدر خوبه كه بري لب پنجره و تو دلت بگي : نه بابا صداي شلنگ نگهبان مجتمع نيست كه داره ماشين ميشوره ! خوده خوده بارونه ! حالا سه تا نفس عميق بكش .......
اين براي بوي بارون كه عطرش تمام دلت رو بشوره
اينم عطر كاجهاي تو كوچه و علفها و بوي خاك بارون خورده ، واسه اينكه احساس كني خودت مثل يه جونهء وسط بارون داري سبز ميشي

ولی بايد می گفت سازمان انتقال خون پشه ها

امير حسابدار:م

آ خه عزيزان من هر لباس و مانتويی که مُــد شد آدم چشم و گوش بسته نميره بخره .آدم اول نيگاه ميکنه می ببينه اين مُــد به هيکل و اندامش مياد يا نه! مثلا ً در مورد همين مانتو های « کـَـمر تنگ » ، بعضی از دوستان بدون توجه به سايز باسنشون اين مانتو ها رو می پوشند و بلا نسبت می شوند عينهو هاچ زنبورعسل!! با همون تناسبات !

جمعه شب سال خونه شلوغ و پلوغ مادر بزرگ و پدربزرگ خاطره ها شام و تمام آخر خونه کثيف شب خسته بدن از کار روزانه کسل خوش به حال اونها که مردن و راحت شدن من خاله ها و ديگه هيچ کس چون دايي ندارم ولی عموم هست خدا خيرش بده
آشپزی اکبر و اصغر خنده و شوخی ولی دل من همچنان گرفته
شنبه خواب از شب تا 10 صبح بعد هم ميدان آرژانتين بعد خونه خواب تا 10 شب
تماس يک ماه با يک اپسيلون ساعت 12 من بيدارم ساعت 5 صبح هستش و من هنوز بيدارم

خوب بالاخره بعد از يک ساعت و نيم تلاش جانکاه تمپليت هم تغيير کرد
قابل توجه ساندويچی ها

Monday, July 15, 2002

به اميد يه هوای تازه تر خونديم از رفتن و مونديم از سفر
می خواستيم مثل پردنده ها باشيم
آسمون رو بشناسيم رها باشيم
ولی نه نه نه اينجا سراب غربت
سهممون يه کوله بار حسرت
اينجا دشت بی صدای غصه هاست
سرگذشتی داره هر کی بين ماست

دوره آخر زمان شده بوش از خاتمی درخواست می کند ؟
امروز
بيانيه دفتر منتظری در مورد سخن و نامه مقام معظم رهبری در مورد صحبتهای اخير بين آن مقام و آقای طاهری که باعث شد اصفهان شلوغ و پلوغ شود در آن پيام از منتظری به عنوان يک انسان مترود و مورد لعنت امام ياد شد و گفته شد که :« رفتار و دخالتهای او باغث شد که امام (ره ) او را از سياست منع شرعی کند» ولی عده ای با تند روی باعث حصر وی شدند ولی با اين حال خوشحالم که از وی نام بردند بعد از سالها هر چند سخن در لفافه بود ليک عاقلان که کم نيستند فهميدند

پس از عرض سلام خدمت همة عزيزان و دوستاني كه نزديك به پنج سال است صبورانه حصر مرجع عاليقدرشان، به دست شاگردان ناسپاسش را تحمل نموده‌اند؛ براساس مطالب مطرح شدة اخير، حصر غير قانوني و غير شرعي استاد بزرگوار، حضرت آيت‌الله العظمي منتظري و همچنين ادامة فشارهاي پياپي نسبت به ايشان، معلول عدم اطاعت از دستور مرحوم امام خميني است كه ايشان را از دخالت در امور سياسي منع نموده‌اند؛ لذا در اين زمينه نكته‌هايي قابل ذكر است:

Friday, July 12, 2002

من که از ديدن اين صفحه لذت بردم شما را نمی دانم


.


.



.


.



.


.


اين پولها در زمان خود ارزشی داشتند ولی الان پول ما شده يک تکه کاغذ رنگی



من از اين کارهای زشت در مورد دشمنان هم متنفرم
چه کسی می تواند در مورد يک انسان قضاوت کند آيا يک انسان حق دارد ؟ سازمان دستاخيز ديگر جيست ؟ من نمی دانم . ولی هر که هستند محبوب نيستند


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


.


هر انسانی می تواند در زندگی نقشی داشته باشد يکی بازيگر ديگری بازيساز اما خواهش می کنم اگر بازی ساز هستين بازی بسازيد که در آن کسی نسوزد . کسی از بين نرود . يا لااقل نسلی قربانی خودکامکی شما نشود . من که اميد وارم چنين شود . الهی امين



.


.


.


.


.


.



تارکان


.


.



.


.


.


.


.


.


.


.


.


صورتحساب 260 ميليارد توماني صدا و سيما
صدا و سيماي جمهوري اسلامي طي سال 1380 صد در صد بودجه تخصيصي از طرف دولت يعني مبلغ 170 ميليارد تومان را جذب كرده است. اين در حالي است كه براساس گزارش سازمان مديريت و برنامه‌ريزي طي سال 80 فقط 65 درصد بودجه عمراني كشور جذب پروژه‌ها شده است.
فعال شدن صداو سيما يكي از نكات برجسته جذب بودجه سال 80 است چرا كه پيش از اين طي اوايل دهه 70 بودجه صداو سيما به طور كامل جذب نمي‌شد.‌
درآمدهاي آگهي‌هاي اين سازمان طي سال 80 بالغ بر 90 ميليارد تومان بوده و همه آن نيز هزينه شده است.
سال 80 را براي اين سازمان مي‌توان سال پرتلاشي برآورد كرد چرا كه توانسته است مبلغ 260 ميليارد تومان هزينه كند.

خوبی اين نوع از صفحه سازی ها استفاده از تگهای اچ تی ام ال در نوشته هاست
زبان طراحی صفحات وب

Thursday, July 11, 2002


من زن هستم


مرا ببين. روحم را ببين . هويت انسانيم را بنگر. به شخصيتم نگاه كن .
دورنم را، فكرم را ، زاحساسم را از نظر بگذران.صدايم را بشنو،
صدايم را از اعماق قرون ، از سوراخها و سردابه هاي اندرونيم بشنو.
من زن هستم ...
به جنسيتم كاري نداشته باش، خودم را ببين ، خودم را به عنوان يك انسان حاصل قرنها محروميت . حاصل قرنها شكست و شكنجه و شور و شوق فرو مرده ... همينكه از كنار بطن مادر خارج شدم از ديدنم روي درهم كشيدي. چرا كه در انتظارم نبودي . آزرده خاطر ناله سردادي ... آه دختر است ؟ ... كوشيدي مرا زنده در گور بگذاري ... و گذاشتي ... شايد هم دستت را گرفتند و ملتمسانه از تو خواستند كه نگذاري ... مرا نگهداشتي ... در اتاق تنگ خانه . در گوشه اندروني ... در كنار زماني كه خود از هر دانشي بي بهره بودند . به من گفتي در انظار ظاهر نشوم. و از همان ابتدا دانستم كه نبايد خود را به كسي نشان دهم . برادرانم همه شهر را زير پا داشتند . دانش مي آموختند. تجربه كسب مي كردند تيراندازي و سواركاري ياد مي گرفتند . اما من محبوس بودم محبوس جور و جفاي تو ... نگذاشتي قلم به دست گيرم . نگذاشتي الفباي زندگي را بياموزم . روزي جامه از تنم به در آوردي و گفتي بايد دلبربا باشم و فريبندگي كنم . و روز ديگر تمام پيكرم را در پارچه پوشاندي و گفتي بايد نامريي گردم . هنوز دست چپ و راستم را تشخيص نمي دادم كه مرا به خانه اي ديگر فرستادي ... به خانه مردي كه سا لها از من بزرگتر بود و در ازاي وجود ناچيز من مبالغي دريافـت كـردي او زبـان دلم را نمي دانست . احسا سم را نمي شناخت. دركم نمي كرد . به انسا نيتم كا ري نداشت . ا ز بس مرا نيازمند و مشتاق محبت نگه داشته بودي همينكه راست يا دروغ كلام دوستت دا رم را در گوشم زمزمه كرد تسليم خواسته ها و اميال او شدم . اين بار قلمرو زندگي من گوشه تاريك و سياه آشپزخانه بود . پرنده اي بودم با دو بال سالم و توانا . اما عرصه پروازم محدود و تنگ . تو آموخته بودي . توانسته بودي ... تو فهميده بودي و به همين دليل تو توانسته بودي... كتاب در دست مي گرفتي و مي خواندي و من ملتمسانه واژه هـاي پي در پـي هم را مي نگريستم و از تو مي خواستم آنچه مي خواني برايم تعريف كني ... تو مي خريدي ... تو مي فروختي . تو مالك مي شدي . تو تصاحب مي كردي . اما من ... نه من زن بودم . حق مالكيت فقط از آن تو بود . براي اينكه خود را به تو بقبولانم به هر كاري تن در دادم ... در مزارع . در كشتزارها .. در ريسندگي . بافندگي . دوختن . پختن ساختن ، اما ثمره زحماتم به تو تعلق داشت . تو پرواز مي كردي ... تو به اقصا نقاط عالم مي رفتي . اما من پرنده پر بسته اي بودم كه بايد در گوشه اندروني مي ماندم. قرنها گذشت شايد دلت به رحم آمد ... گذاشتي تا خواندن را بياموزم ... اما نوشتن را ... ؟ ... هرگز ... بارها در گوشم خواندي كه زن نبايد بنويسد زن از اقلام فاسد شدني است ... اگر نوشتن بداند به فساد كشيده مي شود دفتر و قلم را در پستوهاي تو در توي خانه پنهان مي كردي و مدام مي گفتي كه ناقصم در عقل ... در ايمان ... در تصميم گيري ... در اداره زندگي . به من اجازه اظهار وجود نمي دادي . نمي گذاشتي بدانم در خارج از دنياي مــحدود اندرونيم چه مي گذارد .. اگــر از تو چيزي مي پرسيدم دست روي لبها مي گذاشتي و مرا به سكـوت دعوت مي كردي .. هيس ... اين حرفها به تو نيامده . قرنها پشت سر هم گذشت ... من همچنان پرستويي شكسته بال در گوشه خانه ماندم بارها مردم ... بارها زنده شدم ... و باز هم تو گذاشتي كه زنده بمانم . تو اجازه دادي كه زنده بمانم . شايد هم التماس و زاري مادرم را به رحم آورد. و اين بار ... دين خدا ... آخرين دين خدا پديد آمد . پيامبر من با صدايي رسا سخن خدا را براي تو خواند ... و فرياد برآورد كه من و تو از يك فطرت . يك ذات . يك سرشت . يك گوهر و يك نفش واحد آفريده شداه ايم ، از تو خواست كه مرا ببيني و با مهر نگاهم كني روحم را ... شخصيتم را. هويتم را ببيني و به من احترام بگذاري . اگر بردارم را تحت تعليم و تربيت قرارداده بودي . روزي كه از گوشه و كنار شنيدم كه همسرم ، پدر فرزندانم در خارج از خانه دچار وسوسه هاي ويرانگر يك زن فريبكار شده آن روز از تلخترين و عذاب آورترين روزهاي زندگيم بود. با گريه و اندوه موضوع را با او در ميان گذاشتم در حاليكه با تمام وجود از خدا مي خواستم كه او انكار كند و عذر بخواهد. ولي سكوت سرد او به منزله اعتراف او بود. و پس از آن سكوت خانه من . آشيانه پرشكوه من و فرزندان من در زير ابر سياهي از حسرت و اندوه فرو رفت. به تدريج دانستم كه مرد خوب زندگي من در چنگال عشق يك همسر دزد فريبكار فرو رفته و با وجود كوشش فراوانش براي بيدار كردن و جوان به خواب رفته اش . موفق به انجام اين كار نمي شود . به خوبي مي فهميدم كه شب و روز با خود مي جنگد تا عشق بي هنگام و نا خواسته را به فراموشي سپارد و به سوي ما باز گردد . اما بالاخره اين كار برايش ميسر نشد كه نشد. شبي كه بعد از آن جدا لهاي طولاني براي اولين بار به خانه نيامد از شبهاي دردناك زندگي من و دو فرزندانم بود. فرزندان من بخوبي فهميده بودند كه پدرشان بجاي آن محبت پاك و بي ريا خانوادگي دل به مهر ديگري بسته و مي رود تا لانه مهر آنها را براي هميشه ويران سازد. آن شب تا صبح دست دردست هم در بستر خويش نشستيم و منتظر مانديم . هر كدام مي كوشيديم تا اشكهاي ديگري را از گونه اش بزدائيم و مرهمي بردلهاي زخم خورده هم بگذاريم . اما قلبهاي هر سه ما زير بار اين خيانت بزرگ ويران مي شد . من كه مادر بودم وظيفه داشتم فرزندانم را با فريب و فسون آرام سازم و بخوابانم و خود به تنهايي بر ويرانه هاي كاخ آرزوهاي خويش ندبه و زاري كنم . اما فرزندانم مرا تنها نگذاشتند و تا صبح در كنار من نشيتند و جاي خالي پدرشان را نگريستند . شايد در زندگي هر انساني شبهاي تاريك و ملال آور وجود داشته باشد كه در انتها به صبحي روشن منتهي گردد . ولي آن شب براي سه پرنده آشيان گم كرده كه من و دختر و پسرم بوديم هرگز پايان نداشت و تازه با طلوع صبح بود كه احساس كرديم تاريكي خفقان آور شب فضاي سياه خانه ما را هرگز ترك نخواهد كرد.ديگر خنده فرح بخش فرزندانم ديوارهاي خانه را نلرزاند. و فرياد مسرت انگيز ً بابا آمد ً در خانه طنين انداز نشد . ديگر كليدي در قفل نچرخيد و طنين شاد و خوش آهنگ ً سلام من آمدم ً در خانه نپيچيد . ديگر چراغ خانه روشن نشد . درها با شادي به هم نخورد و در و ديوار و فضاي خانه در سكوتي وهم انگيز فرو رفت . و ما سه نفر پرندگان دلشكسته اي بوديم كه با ترس و خجلت از ديار يكديكر هر كدام در گوشه اي كز كرده و سر در زير بال خويش فرو برديم . كلام خود را در زير بار اين رنج از دست داديم و سنگيني نگاهمايمان بيانگر آهنگ محزون قلبمان شد . سستي و ناتواني من در تحمل اين مشكل باعث شد كه نه تنها قادر نبودم فرزندانم را از سقوط به دره ياس و نااميدي باز دارم بلكه خود به تدريج در چنگال مهيب انواع بيماريهاي جسمي و رواني فرو رفتم . با خوردن قرصهاي آرام بخش كه كوچكترين اثري در ايجاد تعادل و آرامشم نداشت هر روز بيشتر و بيشتر از زندگي و زنده بودن دور شدم . پس از چندي پدر فريب خورده خانواده در هم كوبيده ما كم كم كوشيد تا در ضمن زندگي با آن زن ، دل ما را هم به دست آورد. ولي عمق خيانت او آنچنان آشكار بود كه نه من و نه فرزندانم با وجود دلبستگي فراوانمان به او قادر به پذيرش او نشديم . هر روز و شبم با ياد او . با خيال روزهاي سرشار از محبت و شادي گذشته سپري مي شد. درعين دلشكستگي كه از او داشتم هميشه چشم به در و اميدوار بودم كه قامت بلند او را در ميان دو لنگه در تماشا كنم . با شنيدن هر صداي پايي به سوي كوچه مي دويدم به اين اميد كه يك بار ديگر او را در حال بازگشت به خانه ببينم . دلم مي خواست تمام آنچه برمن گذشته خواب و خيالي بيش نبود. از آن خواب ترسناك بيدار مي شدم . او را در كنارم مي ديدم و گريه كنان آن خواب سهمگين را برايش تعريف مي كردم. و او مثل گذشته مهربان و گرم اشكهايم را پاك مي كردو با سخنهايش به من آرامش مي داد و مرا مطمئن مي كرد كه آنچه ديده ام فقط يك خواب بوده است . آرزو داشتم كه آن زن را رها كرده و عذر خواهان به سويم بيايد تا گناهش را ببخشم و او را دوباره در قلب شكسته ام بنشانم. در عين اندوه و ياس فراوان من و دو فرزند نهايت كوشش را براي بازگرداندن او آغاز كرديم . ولي او چون عنكبوت اسيري دو تار رهايي كه خود به گرد خويش تنيده بود فرو رفته و هرگز خيال رهايي نداشت . دخترم كه در سن چهارده سالگي سرشار از احساس و هيجان بود در آن سال براي اولين بار در كلاس مردود شد و پسرم در بهت و حيرتي باور نكردني فرو رفت . عكسهاي پدر را در گوشه و كنار مي جست و با نقاشي هايي كه به سرو چشم او اضافه مي كرد از آنها تصوير غول وحشتناكي مي ساخت و به در و ديوار خانه مي آويخت و من نيز با وجود كوشش فراوان براي غلبه بر مشكلات و بهبود حال فرزندانم در بستر بيماري افتادم . و روزي به خود آمدم كه آن مرد دو فرزند نازنين مرا از خانه برده بود. پس از بهبودي اندكي كه يافتم از او نامه اي دريافت كردم كه با عذرخواهي از ظلمي كه به من روا داشته همه گناهان را به دوش تقدير و سرنوشت انداخته و از من خواسته بود اجازه دهم به علت شعف و بيماريم نگهداري از بچه ها را خود به عهده گيرد. من كه خود قادر به اداره خود نيز نبودم به ناچار به خواسته او تن دادم و از آن پس زني شدم تنها . بيمار و بي ياور كه بدون هدف در كوره راه تنگ آرزوهاي بربادرفته گام بر مي داشتم . با از دست رفتن آخرين روزنه هاي اميدم از او تقاضاي جدايي كردم و در يك روز غم گرفته پاييزي به طور رسمي با تمام روياهاي خوش دنياي گذشته ام وداع گفتم. طلاق و جدايي براي هر زن شكست خورده اي سرفصل يك زندگي جديد و رنجبار است و من در حاليكه از دور شاهد رنج و نابساماني فرزندانم بودم . خود مي كوشيدم تن خسته و دردمندم را ازين سو به آن سو بكشم و به زندگي پر درد و تنهاي خويش ادامه دهم. بچه ها را گاهي مي ديدم و ضعف و زبوني را در چهره هر دوي آنها بخصوص دخترم احساس مي كردم . بخوبي معلوم بود كه دوري از مادر و زندگي در كنار زني كه آشيانه اميد او را درهم ريخته بود چقدر برايش دردناك است . ولي او مي كوشيد بخاطر حفظ آرامش من هيچ شكايتي بر زبان نياورد. در حاليكه سكوت او هميشه از كلام رساتر بود. و من حس مي كردم اين خودخوري و درونگرايي دختر جوانم را روز به روز ضعيف تر و آماده پذيرش هر نوع بيماري مي سازد . اما خود من آنچنان در كام رنج و اندوه فرو رفته بودم كه براي رهايي خويش به دنبال راه علاجي مي گشتم و در يكي از روزها شخصي از خويشانم با ديدن صورت تكيده و چشمان فرو رفته ام از من خواست تا به هر طريق شده به اين تنهايي نفرت بار خاتمه دهم . شايد با انتخاب همسري جديد بتوانم به زندگي و حيات دوباره باز گردم . ضعف و سستي و خشم بيش از حد من از اينكه هنوز عشق بزرگ او را در سرداشتم و دلم از محبت او لبريز بود مرا بر آن داشت كه موفقيت خود را اعلام كنم و همان شخص روزي با من از مردي سخن گفت كه در سكوت غمبار تنهايي اش به دنبال همراهي مي گردد. من آن مرد را ديدم و درست مثل فروشنده اي كه كالايش را براي فروش به كسي عرضه مي كند ، بدون آنكه به او . احساسش و وجودش توجهي داشته باشم . در حاليكه قلبم از محبت پدر فرزندانم لبريز بود به عقد ازدواج او در آمدم . او كسي ب ....اشتغال به كار حق انساني افراد بشر است . از آن جايي كه زنان نيمي از نيروهاي هر جامعه هستند ، هر گونه مانع براي تحقق بخشيدن به اين حق انساني آنان بايد برطرف شود . با ورود زنان به بازار كار ، نه تنها بر درآمد خانواده ها افزوده مي شود ، بلكه از نرخ رشد جمعيت فعلي كشور نيز كاسته مي شود از سوي ديگر ، چون توسعه اقتصادي پايدار فقط با شركت زنان در چرخه توليد امكان پذير است ، براي گسترش اشتغال درميان زنان ، فرصتهاي استخدامي برابر ، از جمله ضوابط يكسان براي استخدام زنان بايد ايجاد شوند و براساس اصل تساوي زنان و مردان حقوق مشابه براي آنان تضمين شود . همچنين زنان بايد بتوانند آزادانه شغل و حرفه مورد نظر خود را انتخاب كنند ، از ارتقاي مقام ، امنيت شغلي و تمام امتيازات مربوط به شغل شان برخوردار شوند ، و از آن جا كه تجربه كشورهاي ديگر نشان داده است كه آموزش زنان ميتواند تاثير مهمي بر افزايش كيفي اشتغال زنان داشته باشد، آنان بايد بتوانند از دوره هاي آموزش حرفه اي و باز آزموزي از جمله كارآموزي و شركت در دوره هاي آموزش حرفه اي پيشرفته و آموزش مرحله اي استفاده كنند. استفاده از بيمه هاي اجتماعي ، بالاخصدر دوران بازنشستگي ، دوران بيكاري ، هنگام بيماري و ناتواني و دوران پيري و در ساير موارد از كار افتادگي و نيز استفاده از مرخصي استحقاقي بايد به عنوان بخشي از حقوق زنان به رسميت شناخته شوند . به عنوان نتيجه گيري رسانه ها بايد در كنار نشان دادن مسائل ، مشكلات و موانع رشد و پويايي و مشاركت زن ايراني در كار ساختن جامعه اي مبتني بر توسعه عادلانه اقتصادي و زندگي برابر ، به نشان دادن زندگي زناني نيز پيدا كرده اند . با اين كار رسانه ها نقش مهمي خواهند يافت در انتقال تجارب زنان و نشان دادن زندگيهاي موفق تر و پوياتر در جهت تشويق عموم زنان براي حركت ها و مشاركتهاي بيشتر.


Tuesday, July 09, 2002

BBC



می خواستم بگم دروغه ولی نه راسته راست می گن والا

18 تير 81 = من موسسه پژوهشها ==> ناراحتي عصبي مثل هميشه ! بالاخره تصميم تصويه حساب و انجام قطعي آن در روزهاي اخير .
خداي تا شنبه اين کار به خوبي و با گرفتن حقوق کامل انجام شود . ...

يک نظريه اقتصادي : من ماشين نمي خرم . پولش را سرمايه گذاري مي کنم . گردش و تفريح و رفت و آمد را با آژانس حل مي کنم .

حسين زن عروسي يک شنبه 16 تير 81 سالن جنگل لويزان . ساعت 6 با دربستي . برگشت 11 پشت وانت . 12 خونه حاج اکبر . 12 و نيم توي پارکينگ رقص و بزن و بکوب . دو و نيم خونه با کلي عصاب خوردي سر شيوه برگشت . مثل هميشه .

Sunday, July 07, 2002

اگه شما مسئول يک سايت کامپيوتري باشين . بعد به علت کار زياد يکي بياد لطف کنه و شبکه بخشي از سايت شما رو سينگل کنه . يعني کاري بکنه به طور موقت تا راه افتادن سايت کامل شما فعلاً بخشي از اون به طور مجزا باشه تازه اونهم نه سر خود با دستور بخشي مثلاً مدير امور اداري و مسئول کار بخشي پرسنل .
شما اگه باشين چه کار مي کنيد ؟ ازش تشکر مي کنيد ؟ وقتي که بدونيد که اون کار رو بلد نيستين اون وقت بازم ازش تشکر مي کنيد ؟ من اگه باشم تشکر مي کنم .
ولي خداي من هفته پيش سر من داد زدن که چرا اين کار کردم . ؟؟!!!؟؟ چرا به کامپيوتراشون دست زدم ؟ اونهم با اجازه نه بدون اجازه ؟
بعد هم که گفتم آقا خوب ( چون شما بلد نيستين ) خودم دوباره شبکه اش رو را مي اندازم و برمي گردونم سرجاي اول نگراني نداره . بازهم سرم داد مي زنه که اين وظيفه شما نيست .
مرتيکه اگه تو تازه شبکه رو کشف کردي من موهام رو توش سفيد کردم . درسته که بلد نيستم ولي بيشتر از تو بلدم اين رو قول مي دم .
و لعنت به من اگه برای کسی دوباره خارج از روال اداری و قانون کاری کار کنم . همين شد تجربه جديد من

خوب هر روز که از زندگي امروزه من مي گذره و هرچي جلوتر مي رم بيشتر دلبستگي پيدا مي کنم که بمونم الان تو موسسه با وجود کار مسخره اي که به من دادن ولي اين زنهاي دبيرخونه انگار نه انگار که من پسرم چه روحيه خوبي دارن چه بگو بخندي چه شوخي هايي من تا به حال توي اداره يک همچين جوي را نديده بودم با وجود اينکه از اين بدتر هاش توي شرکت خصوصي خيلي طبيعي است و شايد هم پررنگتر باشه همين چيزهاست که من رو به موندن هدايت مي کنه . به اينکه شايد سايت کامپيوتري با من از سر خر پياده بشه اين روزها روزهاي عجيبي است روزهاي ناسازگار و روزهاي نا بسامان زندگي نکبت بار يک اپسيلون يک ناگرا که هيچ علاقه اي به روابط نزديک با زنها نداره من که دلم خوش بود به اين که روزي از اين روزها پرواز کنم حالا ديگه به فکر خوردن قرص سرد درد مي افتم که نکنه از سرما خوردگي يکي از سلولهاي بدنم خراب شه .
««««« خانوم : اگه مي شه يه ماچ از اون لپهاي خوشگلتون بدين !!!!! همممممممممم مممممممممچچچچچچ ! مرسي از محبتون . »»»»»
آخي راحت شدم . اين دلم هي تالاب مي کرد که اين ماچ رو بگيرم ! بالاخره راحت شدم . آخيش .

Friday, June 28, 2002

من اگه شانس داشتم اسمم شمس الله بود و الان توی ناف آمريکا «شايد هم يک وجب پايين تر » داشتم زندگی می کردم . آخه لعنت به روح اون کسی که اين مملکت رو اين طوری کرد چرا بايد به يک ايرانی که هيچ جرمی نکرده و نمی خواد بکنه ويزا به انگليس يا ايتاليا يا يه قبرستون اروپايي بدن هان ؟ هــــــــــــــــــــــان ؟

اپسيلون هر وقت که فکر مي کنه داره بزرگ مي شه از غصه دق مي کنه . هي بهش مي گم عزيزم آخه مگه مي شه همه همون اندازه بمونند و رشد نکنند ؟ مي گه آره مي شه من مي خوام بزرگ نشم من مي خوام کوچيک بمونم !! خوب من بهش چي بگم ؟
آه ه اپسيلون اگه بدوني چقدر دلم براي خودم تنگ شده براي همون که بودم نه همين که هستم ! اگه بدوني چقدر مي خوام که دلم رو به آسمونها بزنم ! دلم رو به دريا . ولي حيف که طاقت دوري رو ندارم . يکم هم مي ترسم مي ترسم که وسط راه کم بيارم . آخه من هم اپسيلونم ديگه . يک دفعه وسط راه کم ميارم و بيا درستش کن وسط راه اونهم وسط اون راه ! عجب کاري عجب فکري !!! دلم مي خواد پولدار بشم و با پولم فقط بخورم و بخوابم و ..... ولي اگه فقط اين کار بکنم که ديگه اپسيلون نيستم ؟ هستم ؟ اپسيلون درسته که کوچيکه ولي دلش اندازه يه دنيا بزرگه ! دلش طاقت اين حرفهاي پوچ رو نداره . اگه اپسيلون رو توي خونه تنها بگذاري بري سفر کي بهش رسيدگي کنه ؟
خلاصه اپسيلون بدون که اين کار دنيا تمومي نداره . مگر اينکه خودت تمومش کني . اونهم بادستهاي خودتت . همونطور که دوستم اين کار رو کرد . وقتي به انسانهاي موفق فکر مي کنم مي بينم که من هم مي تونستم مثل اونها باشم حتي بهتر از اونها چون هر چي که داشتن رو من هم دارم ولي چرا مثل اونها نيستم خودش بهث داره تا يه روز ديگه که بيام و باهات حرف بزنم فعلاً خدا حافظ

Wednesday, June 26, 2002

چه کسی اميد کردستانی را می شناسد ؟
چه کسی با او صحبت کرده ؟ چه کسی کارهايي که او کرده را می داند که چيست ؟
اين صفحه را ببينيد



همه چيز در شرکت گوگل گوگلی است حتی کارهايشان هم گوگولی است آدمهايشان هم گوگولی هستند حتی شير دستشويی هايشان








اميد کردستانی به نظر از کسانی است که بايد ايران به آن افتخار کند هر چند که او حتماً به ايران افتخار می کند او چرا او در ايران نيست ؟
چند هفته قبل در شبکه 4 به افتخار آمدن او به ايران برنامه مخصوصی برقرار بود که در مورد گوگل صحبت کردند
خوب هر چند که نام او در شرکتهايي مثل نت اسکيپ هم می درخشد ولی گوگل چيز ديگری است

توجه توجه


اين يک اختار اساسی است


به تازگی ديده شده است که شرکت کامپيوتری البرز اقدام به فروش کارتهای اشتراکت اينترنت به قيمت ساعتی 200 تومان کرده اين عمل انتفاعی باعث گسترش شديد کاربرها و به علت ثابت بودن خطوط تلفن شرکت مزبور معتلی زياد پشت خطوط پر ترافيک آن شرکت گشته لذا به شما شديداً توصيه می شود که تا حد امکان به فکر های اقتصادی نپرداخته و وقت خود را تلف نکنيد